شعر و عرفان tag:http://110erfan.mihanblog.com 2019-09-14T23:39:03+01:00 mihanblog.com جهان پر سماع است و مستی و شور 2012-11-27T18:51:43+01:00 2012-11-27T18:51:43+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/302 ع خداداد ترا   با  حق   آن   آشنایی   دهد که از دست خویشت رهایی دهد  که تا با خودی در خودت راه نیست از این نکته  جز  بیخود  آگاه نیست  نه  مطرب ، که   آواز   پای  ستور!! سماعست اگر عشق داری و شور  نه بم داند آشفته سامان نه زیر به   آواز   مرغی   بنالد   فقیر!!  چو شوریدگان می پرستی کنند به  آواز  دولاب  مستی   کنند!!&nbs

ترا   با  حق   آن   آشنایی   دهد

که از دست خویشت رهایی دهد 

که تا با خودی در خودت راه نیست

از این نکته  جز  بیخود  آگاه نیست 

نه  مطرب ، که   آواز   پای  ستور!!

سماعست اگر عشق داری و شور 

نه بم داند آشفته سامان نه زیر

به   آواز   مرغی   بنالد   فقیر!! 

چو شوریدگان می پرستی کنند

به  آواز  دولاب  مستی   کنند!! 

به تسلیم سر در گریبان برند

چو طاقت نماند، گریبان  درند 

مکن عیب درویش  مدهوش مست

که غرق است،ازآن میزند پا ودست 

نگویم سماع ای برادر که چیست

مگر مستمع  را بدانم که  کیست 

جهان پرسماعست ومستی وشور

ولیکن   چه   بیند   در   آیینه   کور 

نبینی   شتر    بر   نوای    عرب

که چونش به رقص اندر آرد طرب!

شتر را چو شور و طرب در سر است

اگر  آدمی  را  نباشد خر است

 (بوستان سعدی)

 

]]>
دعای شاگردان 2012-11-27T18:51:02+01:00 2012-11-27T18:51:02+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/301 ع خداداد به عهد    ما تقدم     در    نشابور              مگر قحطی فتاد، از عهد ما دور برون   آمد   یکی   مرد   معلم                گروهی کودکان  با   وی   ملازم ظریفی گفت اینها در چه کارند           &nb به عهد    ما تقدم     در    نشابور              مگر قحطی فتاد، از عهد ما دور

برون   آمد   یکی   مرد   معلم                گروهی کودکان  با   وی   ملازم

ظریفی گفت اینها در چه کارند                چها   گویند   چون عقلی  ندارند

معلم گفت چون وقت عذاب است             دعای این جماعت مستجاب است

ظریفش گفت کای   قوال  مقبول               بگویم    با   تو قولی نیک معقول

اگر   ایزد  دعاشان   می شنودی               معلم  در جهان کی زنده  بودی

                                        روضه خلد  مجد خوافی

]]>
حکایتی از کریم خان زند 2012-11-27T18:50:11+01:00 2012-11-27T18:50:11+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/300 ع خداداد مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد  كه مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد: "چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟" مرد با درشتی می گوید: "دزد همه اموالم را برده و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!" خان می پرسد: "وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا بودی؟" م مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند.

سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را

می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد

 كه مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:

"چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟" مرد با درشتی می گوید: "دزد همه اموالم را برده

و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!" خان می پرسد: "وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا

بودی؟" مرد می گوید: "من خوابیده بودم!!!" خان می گوید: "خوب چرا خوابیدی كه مالت

 را ببرند؟" مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد كه استدلالش در تاریخ ماندگار

می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.

مرد می گوید: "من خوابیده بودم، چون فكر می كردم تو بیداری!"

خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه

جبران كنند و در آخر می گوید: "این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم..."

]]>
لوای عشق 2012-09-11T15:06:46+01:00 2012-09-11T15:06:46+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/299 ع خداداد   غزلی از عراقی چه کرده‌ام که دلم از فراق خون کردی؟                          چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟ چرا ز غم دل پر حسرتم بیازردی؟                    چه شد که جان حزینم ز غصه خون کردی؟ نخست ار چه به صد زاریم درون خواندی        &n  

غزلی از عراقی

چه کرده‌ام که دلم از فراق خون کردی؟                         

چه اوفتاد که درد دلم فزون کردی؟

چرا ز غم دل پر حسرتم بیازردی؟                   

چه شد که جان حزینم ز غصه خون کردی؟

نخست ار چه به صد زاریم درون خواندی                         

به آخر از چه به صد خواریم برون کردی؟

همه حدیث وفا و وصال می‌گفتی                        

چو عاشق تو شدم قصه واژگون کردی

ز اشتیاق تو جانم به لب رسید، بیا                     

نظر به حال دلم کن، ببین که: چون کردی؟

لوای عشق برافراختی چنان در دل                    

که در زمان، علم صبر سرنگون کردی

کنون که با تو شدم راست چون الف یکتا                          

ز بار محنت، پشتم دو تا چو نون کردی

نگفته بودی، بیداد کم کنم روزی؟                    

چو کم نکردی باری چرا فزون کردی؟

هزار بار بگفتی نکو کنم کارت                           

نکو نکردی و از بد بتر کنون کردی

به دشمنی نکند هیچ کس به جان کسی                            

که تو به دوستی آن با من زبون کردی

بسوختی دل و جانم، گداختی جگرم                  

به آتش غمت از بسکه آزمون کردی

کجا به درگه وصل تو ره توانم یافت؟                

چو تو مرا به در هجر رهنمون کردی

سیاهروی دو عالم شدم، که در خم فقر                            

گلیم بخت عراقی سیاه گون کردی

]]>
گلی از بوستان سعدی 2012-09-11T15:06:23+01:00 2012-09-11T15:06:23+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/298 ع خداداد   شنیدم که پیری پسر را به خشم ملامت همی کرد کای شوخ چشم تو را تیشه دادم که هیزم شکن نگفتم که دیوار مسجد بکن زبان آمد از بهر شکر و سپاس به غیبت نگرداندش حق شناس گذرگاه قرآن پنداست  گوش به بهتان و باطل شنیدن مکوش دو چشم از پی صنع باری نکوست زعیب برادر فروگیر و دوست                                    &nbsp  

شنیدم که پیری پسر را به خشم

ملامت همی کرد کای شوخ چشم

تو را تیشه دادم که هیزم شکن

نگفتم که دیوار مسجد بکن

زبان آمد از بهر شکر و سپاس

به غیبت نگرداندش حق شناس

گذرگاه قرآن پنداست  گوش

به بهتان و باطل شنیدن مکوش

دو چشم از پی صنع باری نکوست

زعیب برادر فروگیر و دوست

                                                       ×××

 

]]>
حکایت غلام دانا 2012-09-11T15:04:43+01:00 2012-09-11T15:04:43+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/297 ع خداداد   حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید: بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار می کند؟ و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی. وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت: یعنی تو آن می دانی؟ پس برایم بازگو. - اول آنکه خدا چه می خورد؟ غم بندگانش را. که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم.  

حکایت است که پادشاهی از وزیر خداپرستش پرسید:

بگو خداوندی که تو می پرستی چه می خورد، چه می پوشد، و چه کار می کند؟

و اگر تا فردا جوابم نگویی عزل می گردی.

وزیر سر در گریبان به خانه رفت. وی را غلامی بود که وقتی او را در این حال دید

پرسید که او را چه شده؟ و او حکایت بازگو کرد. غلام خندید و گفت: ای وزیر عزیز

این سوال که جوابی آسان دارد. وزیز با تعجب گفت: یعنی تو آن می دانی؟ پس برایم بازگو.

- اول آنکه خدا چه می خورد؟

غم بندگانش را. که می فرماید من شما را برای بهشت و قرب خود آفریدم.

چرا دوزخ را بر می گزینید؟

- آفرین غلام دانا.

- دوم خدا چه می پوشد؟

رازها و گناه های بندگانش را.

- مرحبا ای غلام

وزیر که ذوق زده شده بود سوال سوم را فراموش کرد و با شتاب به دربار رفت و به

 پادشاه بازگو کرد. ولی باز در سوال سوم درماند، رخصتی گرفت و شتابان به جانب

غلام باز رفت و سومین را پرسید.

غلام گفت: برای سومین پاسخ باید کاری کنی.

- چه کاری؟

- ردای وزارت را بر من بپوشانی، و ردای مرا بپوشی و مرا بر اسبت سوار کرده

و افسار به دست به درگاه شاه ببری تا پاسخ را باز گویم.

وزیر که چاره ای دیگر ندید، قبول کرد و با آن حال به دربار حاضر شدند.

 

پادشاه با تعجب از این حال پرسید ای وزیر این چه حالیست تو را؟

و غلام آنگاه پاسخ داد که این همان کار خداست که وزیری را در خلعت غلام و

 غلامی را در خلعت وزیری حاضر نماید.

پادشاه از درایت غلام خوشنود شد و بسیار پاداشش داد و او را وزیر دست راست خود کرد.

]]>
خدمت به والدین 2012-08-30T14:39:19+01:00 2012-08-30T14:39:19+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/296 ع خداداد آورده اند که در مجلس شیخ ابوالحسن خرقانی (عارف قرن پنجم) سخن از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت: شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست. چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند. یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود. یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود. آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند. گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او آورده اند که در مجلس شیخ ابوالحسن خرقانی (عارف قرن پنجم) سخن

از کرامت می رفت و هر یک از حاضران چیزی می گفت:

شیخ گفت: کرامت چیزی جز خدمت خلق نیست.

چنان که دو برادر بودند و مادر پیری داشتند.

یکی از آن دو پیوسته خدمت مادر می کرد و آن دیگر به عبادت خدا مشغول می بود.

یک شب برادر عابد را در سجده، خواب ربود.

آوازی شنید که برادر تو را بیامرزیدند و تو را هم به او بخشیدند.

گفت: من سالها پرستش خدا کرده ام و برادرم همیشه به خدمت مادر مشغول

بوده است، روا نیست که او را بر من رجحان نهند و مرا به او بخشند!

ندا آمد:

آنچه تو کرده ای خدا از آن بی نیاز است و آنچه برادرت می کند، مادر بدان محتاج.

]]>
سلیمان خرابات 2012-08-30T14:38:28+01:00 2012-08-30T14:38:28+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/295 ع خداداد غزلی از مولانا:        بیایید بیایید به میدان خرابات مترسید مترسید ز هجران خرابات شهنشاه شهنشاه یکی بزم نهاده است بگویید بگویید به رندان خرابات همه مست در آیید در این قصر در آیید که سلطان سلاطین شده مهمان خرابات همه مست و خرابید همه دیده پر آبید چو خورشید بتابید بر ایوان خرابات همه دیده و جانند همه لطف و امانند همه سرو روانند به بستان خرابات در آیید در آیید ، مترسید مترسید گنهکار ببخشید به سلطان خرابات چون آن خواجه وفا کرد همه درد دوا غزلی از مولانا:       

بیایید بیایید به میدان خرابات

مترسید مترسید ز هجران خرابات

شهنشاه شهنشاه یکی بزم نهاده است

بگویید بگویید به رندان خرابات

همه مست در آیید در این قصر در آیید

که سلطان سلاطین شده مهمان خرابات

همه مست و خرابید همه دیده پر آبید

چو خورشید بتابید بر ایوان خرابات

همه دیده و جانند همه لطف و امانند

همه سرو روانند به بستان خرابات

در آیید در آیید ، مترسید مترسید

گنهکار ببخشید به سلطان خرابات

چون آن خواجه وفا کرد همه درد دوا کرد

گنهکار رها کرد سلیمان خرابات

زهی امر رهایی زهی بزم خدایی

زهی صحبت شاهی و زهی جان خرابات

زهی مفخر تبریز زهی شمس شکر ریز

که بر راند فرس را سوی ایوان خرابات                

]]>
سرو خرامان 2012-08-26T16:31:30+01:00 2012-08-26T16:31:30+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/294 ع خداداد غزلی از مولانا: پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من               سرو خرامان   منی   ای   رونق  بستان من چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو          وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم                  چون دلبران غزلی از مولانا:

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من            

  سرو خرامان   منی   ای   رونق  بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو         

وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم                

 چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم                 

 ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا            

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم       

 ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو        

 ای شاخه‌ها آبست تو وی باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی  

 پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها            

 ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست         

اندیشه‌ام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من

بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من                      

   بر بوی شاهنشاه من هر لحظه‌ای حیران من

ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا             

بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من           

  ای ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

]]>
کاروانی از شعر 2012-08-12T14:19:05+01:00 2012-08-12T14:19:05+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/293 ع خداداد سعدی: ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر                                                                *** حافظ: مرو به خانه ارباب بی مروت  سعدی:

ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر

به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر

                                                               ***

حافظ:

مرو به خانه ارباب بی مروت  دهر

که کنج عافیتت در سرای خویشتن است

                                                               ***

خیام

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم  یا نه

پر کن قدح باده که معلومم نیست

کاین دم که فرو برم بر آرم  یا نه

                                          ***

مولوی

ترا اگر نفسی هست غیر عشق مجو

که چیست قیمت مردم هر آنچه می جویند

                                                                       ***

سعدی

چه گنجها که نهادند و دیگری بر داشت

چه رنجها که کشیدند و دیگری آسود

                                                                       ***

عرفی

چنان با نیک و بد عرفی به سر بر کز پس مردن

مسلمانت به زمزم شوید و هندو بسوزاند

                                                                 ***

سعدی

همچنان در فکر آن بیتم که گفت

پیلبانی بر لب دریای  نیل

زیر پایت  گر ندانی حال  مور

همچو حال تست زیر پای پیل

                                                            ***

حافظ

عاقبت منزل ما وادی خاموشان است

حالیا غلغله در عالم افلاک انداز

                                                            ***

امیر خسرو دهلوی

از سر کویش به حسرت وقت رفتن آفتاب

آفتاب عمر خود را بر سر دیوار دید

                                                                     ***

 

]]>
کاروانی از شعر 2012-07-22T15:09:07+01:00 2012-07-22T15:09:07+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/292 ع خداداد سعدی: جهان روشن به نور ماهتاب است جهان ما به دیدار تو روشن                                                ××× حافظ: فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز              &nbs سعدی:

جهان روشن به نور ماهتاب است

جهان ما به دیدار تو روشن

                                               ×××

حافظ:

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز ولای توام نیست هیچ دستاویز

                                                       ×××

ناصر  خسرو

اکنون که نیامد به کفت مال و شْدت عمر

ای بیخرد این دست بدان دست همی مال

                                                       ×××

سعدی

پند سعدی نکند در دل ناهل اثر

دوزخی را سوی جنت نتوان برد به زور

                                                                ×××

صفای اصفهانی:

ثبات کوه و قرار زمین و دور سپهر

نماند و میکده عشق بر قرار بماند

                                                                ×××

مهدی سهیلی:

تشنه عشق خدا شو نه خریدار بهشت

یار را در طلب سدره و طوبی  مفروش 

مولوی:

گرد معقولات می گردی  ببین

این چنین بی عقلی خود ای مهین

خانه با بنا بود  معقولتر

یا که بی بنا بود ای بی هنر

                                                     ×××

حافظ:

قصر فروس به پاداش عمل می بخشند

ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس

                                                                    ×××

هاتف:

امروز در قلمرو دل دست دست توست

خواهی عمارتش  کن و خواهی خراب کن

                                                                    ×××

صائب:

خار را قرب گل  از خوی بد خود نرهاند

هر که ناساز بود در همه جا ناساز است

                                                                    ×××

اشرف جهان

از شادی بسیار مبادا که بمیرم

بامن خبر وصل به یکبار  مگویید

]]>
گفتاری از حکیم توس فردوسی بزرگ 2012-07-22T15:08:28+01:00 2012-07-22T15:08:28+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/291 ع خداداد زگیتی دو چیز است جاوید و بس    دگر هــر چه باشد نماند به کـسسخن گفــتن نغز و کــردار نـیک  نگردد کهـن تا جهان است ریکبــدین سان بــود گـردش روزگارخنک مرد با شرم و پــرهیزگاربی آزاری و سودمــــــندی گزینکه این است فرهنگ آیین و دین زگیتی دو چیز است جاوید و بس   
دگر هــر چه باشد نماند به کـس
سخن گفــتن نغز و کــردار نـیک 
نگردد کهـن تا جهان است ریک
بــدین سان بــود گـردش روزگار
خنک مرد با شرم و پــرهیزگار
بی آزاری و سودمــــــندی گزین
که این است فرهنگ آیین و دین

]]>
حکایت 2012-06-28T09:27:09+01:00 2012-06-28T09:27:09+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/290 ع خداداد چون عبدا... ازبک سیستان را گرفت، گذارش به قبر رستم افتاد؛ با غرور این بیت را خواند:سراز خاک بردار و ایران ببینبه کـــام دلیـــران تــوران زمینو گفت نمیدانم اگر رستم زنده بود چه می گفت؟!!!یکی از وزاریش که ایرانی بود گفت؛ اگر خشمگین نمیشوید من جوابتان را بدهم؟! گفت نمی شوم بگو:گفت اگر رستم قادر به گفتن بود میگفت:چو بیشه تهی ماند از نرّه شیرشــغــالان در آن بیشه گردند دلــیر چون عبدا... ازبک سیستان را گرفت، گذارش به قبر رستم افتاد؛ با غرور این بیت را خواند:

سراز خاک بردار و ایران ببین
به کـــام دلیـــران تــوران زمین

و گفت نمیدانم اگر رستم زنده بود چه می گفت؟!!!
یکی از وزاریش که ایرانی بود گفت؛ اگر خشمگین نمیشوید من جوابتان را بدهم؟! گفت نمی شوم بگو:
گفت اگر رستم قادر به گفتن بود میگفت:

چو بیشه تهی ماند از نرّه شیر
شــغــالان در آن بیشه گردند دلــیر

]]>
آثار غفلت 2012-06-28T09:25:07+01:00 2012-06-28T09:25:07+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/289 ع خداداد قال علی علیه السلام : مَنْ غَلَبَتْ عَلَیْهِ الْغِفْلَةُ ماتَ قَلْبُهُ. هر کس که غفلت بر او غالب شود، دلش می میرد یک روز شبلی از محله ای می گذشت و جماعتی از متنعمان دنیا به عمارت و  تماشای دنیا مشغول شده بودند، شبلی نعره ای بزد و گفت: دل هایی است که غافل مانده است از ذکر حق تا لاجرم (خداوند) ایشان را مبتلا کرده است به  مردار و پلیدی دنیا. قال علی علیه السلام : مَنْ غَلَبَتْ عَلَیْهِ الْغِفْلَةُ ماتَ قَلْبُهُ.

هر کس که غفلت بر او غالب شود، دلش می میرد

یک روز شبلی از محله ای می گذشت و جماعتی از متنعمان دنیا به عمارت و

 تماشای دنیا مشغول شده بودند، شبلی نعره ای بزد و گفت: دل هایی است که

غافل مانده است از ذکر حق تا لاجرم (خداوند) ایشان را مبتلا کرده است به

 مردار و پلیدی دنیا.

]]>
حکایتی خواندنی از بوستان سعدی بزرگ 2012-06-28T09:23:14+01:00 2012-06-28T09:23:14+01:00 tag:http://110erfan.mihanblog.com/post/288 ع خداداد شنیدم که طی در زمان رسول نکردند  منشور  ایمان  قبول   فرستاد  لشکر  بشیر و نذیر گرفتندزایشان گروهی اسیر   بفرمود کشتن بشمشیر کین که ناپاک بودند  و   ناپاک دین   زنی  گفت: من دختر حاتمم بخواهید از این نامور حاکمم   کرم کن بجای من ای محترم که مولای من  بود زاهل کرم   بفرمان  پیغمبر  نیک  رای گشادند زنجیرش از دست و پای   در آن  قوم  باقی  نهادند  ت شنیدم که طی در زمان رسول

نکردند  منشور  ایمان  قبول

 

فرستاد  لشکر  بشیر و نذیر

گرفتندزایشان گروهی اسیر

 

بفرمود کشتن بشمشیر کین

که ناپاک بودند  و   ناپاک دین

 

زنی  گفت: من دختر حاتمم

بخواهید از این نامور حاکمم

 

کرم کن بجای من ای محترم

که مولای من  بود زاهل کرم

 

بفرمان  پیغمبر  نیک  رای

گشادند زنجیرش از دست و پای

 

در آن  قوم  باقی  نهادند  تیغ

که رانندسیلاب خون بی دریغ

 

بزاری بشمشیر زن گفت: زن

مرا  نیز  با  جمله  گردن  بزن

 

مروت  نبینم  رهایی  ز بند

به تنها و یارانم  اندر  کمند

 

همی گفت و گریان براحوال طی

به  سمع  رسول   آمد  آواز  وی

 

ببخشید  آن قوم   را  از  عطا

که هرگزنکرد اصل گوهر خطا

]]>