تبلیغات
شعر و عرفان - حکایتی از کریم خان زند
 

حکایتی از کریم خان زند

نوشته شده توسط :ع خداداد
سه شنبه 7 آذر 1391-10:20 ب.ظ

مردی به دربار خان زند می رود و با ناله و فریاد می خواهد تا كریمخان را ملاقات كند.

سربازان مانع ورودش می شوند. خان زند در حال كشیدن قلیان ناله و فریاد مرد را

می شنود و می پرسد ماجرا چیست؟ پس از گزارش سربازان به خان، وی دستور می دهد

 كه مرد را به حضورش ببرند. مرد به حضور خان زند می رسد و کریم خان از وی می پرسد:

"چه شده است چنین ناله و فریاد می كنی؟" مرد با درشتی می گوید: "دزد همه اموالم را برده

و الان هیچ چیزی در بساط ندارم!" خان می پرسد: "وقتی اموالت به سرقت می رفت تو كجا

بودی؟" مرد می گوید: "من خوابیده بودم!!!" خان می گوید: "خوب چرا خوابیدی كه مالت

 را ببرند؟" مرد در این لحظه آن چنان پاسخی می دهد كه استدلالش در تاریخ ماندگار

می شود و سرمشق آزادی خواهان می شود.

مرد می گوید: "من خوابیده بودم، چون فكر می كردم تو بیداری!"

خان بزرگ زند لحظه ای سكوت می كند و سپس دستور می دهد خسارتش از خزانه

جبران كنند و در آخر می گوید: "این مرد راست می گوید ما باید بیدار باشیم..."





نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox