تبلیغات
شعر و عرفان - دیوانه قبیله
 

دیوانه قبیله

نوشته شده توسط :ع خداداد
یکشنبه 25 دی 1390-11:07 ب.ظ

حجاج روزى به گردش بیرون رفت

و چون از تفریح فراغت یافت . یارانش را باز گرداند

و تنها ماند در گذر،

به پیرى از قبیله (بنى عجل ) برخورد

و او را پرسید: اى پیر! از كجایى ؟ گفت : ازین روستا.

پرسید: كار گزاران ده ، چگونه اند؟

گفت : بدترین كارگزاران ، كه به مردم ستم مى كنند

و اموال آنان را بر خویش حلال مى شمارند.

پرسید: راى تو در باره حجاج چیست ؟ گفت : كسى

زشت تر و بدتر از او بر عراق

فرمان نرانده است . كه خداوند روى او و امیرش را

سیاه گرداناد! حجاج پرسید: مى دانى كه من كیستم ؟

گفت : نه گفت : من حجاجم .

پیر گفت : و تو مى دانى كه من كیستم ؟ گفت نه .

گفت : من دیوانه قبیله (بنى عجل )م كه در هر روز،

دوبار به سرسام دچار مى آیم .

حجاج خندید و او را صله داد





نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox